تبليغاتX
بوم
دیروز قبل از اینکه بمیرم موهامو بافته بود.بهش گفتم پشتمو بخارونه. رگای دستش زده بود بیرون. داشتم فکر می کردم چقدر قیافش چندش آوره. یه روند حرف می زد .چقدر دلم می خواست خفه شه. چند بار اومد نوک زبونم بگم چقدر زر می زنی ُ اما نگفتم . شنیدم که داشتم بهش گفتم : چه با نمک حرف می زنی.خوب شد که زودتر مردم . از اون روز که علی رو فرستاده بودم نون بخره انگار یه جورایی منتظر این لحظه بودم. اوه اوه حالا فردا کی بره دم خونه ثریا اینا ترشیا رو ازش بگیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 17:53  توسط نگین بهکام  | 

سرم درد مي كنه مي كنه. دوست دارم سياها رو سفيد ببينم نمي شه نمي شه  . حالا كه سياها سفيد نمي شن مي خوام خودمو گول بزنم بزنم . مي گه چرا صبح تا شب دراز كشيدي به ترك ديوار نگاه مي كني مي گه چرا ماتت مي بره مي گه چرا خوشحال نيستي مي گه چرا با ما حرف نمي زني اصلا بايد بري روان پزشك روان پزشك روان پزشك روان پزشك ...... چرا مثل بقيه نيستي چرا همش فكر مي كني چرا هميشه يه ليخند تخمي رو لبت نيست چرا بلد نيستي غذا بپزي چرا قربون صدقه ملت نمي ري چرا معمولي نيستي معمولي معمولي معمولي .......... چرا گول نمي خورم چرا خنگ نيستم چرا همه چيزو زيبا نمي بينم چرا با همه چيز كنار نمي آم چرا سياها رو سفيد نمي بينم چرا نمي رم پيش روان پزشك چرا سرم درد مي كنه .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 22:48  توسط نگین بهکام  | 

مرا طره گیسویی تاب خورده می خواهی و

سینه ای لرزان

مراچشمانی مست می خواهی و

لبهایی که میزبانت باشد

بی آنکه فراتر از خواسته هایت بخواهد و

دورتر از اندیشه هایت بپندارد

تو " زن " را اینگونه می خواهی

من اما جای شلاق زمانه بر چهره دارم و

گیسوانی که باد صافشان کرده

با این حال چشمانم اگرچه مست اما

می تلخ اندوه را لاجرعه سر کشیده

و لبهایم بغض گلویم را نهان دارد

با این همه می دانم

                          تو چیز دیگری در " زن" نمی جویی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:56  توسط نگین بهکام  | 

سکوت سکوت

نباشم نباشی

اونا هم نباشن

هیچی هیچ کس هیچ جا

نه من نه تو

اگه ام تو می خوای ، بدون من

برم برم برم

فردا ، کدوم فردا

همه هستن ، هیچکی نیست

پا

   راه

           خسته

                      گم

تب کردم

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 20:37  توسط نگین بهکام  | 

اومدي تو درو ببند . سرده . خونه رو با زور بخاري يه كم گرم نگه داشتم . در رو ببند . نمي دونم اين برفا كي مي خواد آب بشه . اين قدر از زور سرما چايي خوردم همش تو راه مستراح كار مي كنم . خيلي سرده . هر روزم سرد تر مي شه لامصب  . انگار نه انگار كه يه روزي گرمايي بوده ، آفتابي مي زده . از صبح تا حالا نمي دونم چرا دست و دلم به هيچ كاري نمي ره . صد بار " سنگ آفتاب " اوكتاويو پاز رو برداشتم بخونم ، حوصله ام نشد . اصلا از صبح دارم فكر مي كنم چي شد تو اين مملكت جلال آل احمدها جاي صادق هدايت رو گرفتند ؟ شايد هم جاشو نگرفتن ، اين مملكت از اول جاي جلال ها بوده و صادق بيچاره اشتباهي اين وسط سبز شده ! اصلا اينجا سرزمين فرفره هاست . خدا رو چه ديدي شايد تو اين سرماي جاودانه ما هم فرفره شديم ! ديگه خسته شدم از سرما اما انگار كه " اين برف را سر باز ايستادن نيست "

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 19:35  توسط نگین بهکام  | 

نگو نه . وقتي مي گم هست نگو نيست . از زجري كه نكشيدي چيزي نگو . بدبختي منو با حرفاي اپن مايند گونه ات انكار نكن . تو كه نكشيدي . تو كه نديدي . تو كه له نشدي . از چي حرف مي زني با من ؟ من كه عمق اسارت و حقارت رو هر لحظه با پوست و استخوانم لمس مي كنم از كدام زيبايي از كدام لحظه از كدام شب با من حرف مي زني؟ مي گويي جرم نيست ؟ چرا هست . وقتي مجبور باشي پنهانش كني تا كسي احساسش نكند تا كسي يادش نيفتد تا كسي نبيند تا كسي نشنود يعني موجوديتش جرم است . البته به قول يك مجرم شاعر " من از نهايت شب حرف مي زنم " ، نه از آنجا هايي كه شبهايشان رو به سحر گذاشته . من اينجا را مي گويم . اينجايي كه با چنگ و دندان چسبيده ام و نمي توانم بگذارمش و بروم . اينجا ما مجرم هستيم . بايد پنهانش كنيم . كسي نفهمد ، كسي يادش نيايد .  ميدان ونك بايد تعهد بدهيم  . بايد امضا كنيم كه دفعه آخرمان است پنهان نكرديم . بايد از تاكسي كه پياده مي شوي پاهايت بلرزد ، نكند دستگيرت كنند. نكند باز تو ميدان به سمتت حمله ور شوند . نكند باز مجبور شوي بدوي ، فرار كني ، باز پليس ، باز تو ... چنگ ، تقلا ، خشم ، جرم ، ماشين ، وحشت ، چشمهاي بي تفاوت ، نفرت ، فرار ، فرار، فرار، فرار ، فرار ....   كسي يادش نيايد كه من " زن " هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 21:55  توسط نگین بهکام  | 

آقاي احمدي نژاد حدودا 5/2 سال پيش را يادتان هست ؟ يادتان هست چه شوري داشتيد ، مي گفتيد نفت را سر سفره مان مي آوريد ؟ مي گفتيد جلوي گراني ها را مي گيريد ؟ مي گفتيد اين قدر كار داريد كه اسلاميزه كردن مدل موي دخترو پسرها جايگاهي در برنامه تان ندارد؟ يادتان هست ؟ والا آن موقع اينقدر حرف مي زديد و وعده مي داديد كه من يادم نيست چه برسد به خودتان . آن موقع هنوز پر شور بوديد و مثل 2و3 ماه اخير كلامتان كمي لحن احتياط يا شايد پختگي به خود نگرفته بود . تا آن موقع فكر مي كرديم فقط خاتمي مي تواند ركورد دار حرف زدن باشد اما الان پي برده ايم كه هر كسي در اين جايگاه قرار بگيرد فقط بالاي منبر مي رود ، چه آخوند باشد و چه نباشد . شايد هم مخاطبتان ما نبوديم و ما با توهمي فانتزي به خودمان گرفته بوديم مثلا وقتي مي گفتيد پول نفت را سر سفره مردم مي بريد مخاطبتان مردم ونزوئلا و سوريه و لبنان بوده ما جنبه نداشتيم و فكر مي كرديم با ما هستيد . راستي اين را هم يگويم كه نگران ركورد زدن نباشيد چون شما نه تنها توانستيد از نظر حرف زدن ركورد خاتمي را بزنيد بلكه در پس گرفتن حرفها هم همتا نداشتيد . يادتان هست چند بار رفتيد اين كشور و اون كشور اعلام كرديد اسرائيل را به رسميت نمي شناسيد و اسرائيل بايد نابود شود ، كلي براي ما مردم گرسنه و بدبخت هزينه و دردسر درست كرديد ، اما همين يه هفته ، 10 روز پيش تو كنفرانس مطبوعاتيتون گفتيد كه " شايد راجع به موجوديت اسرائيل تغيير موضع بدهيم " و آن را منوط به تغيير موضع آمريكا در برابر ايران كرديد. يا همين پارسال همراه  با كابينه و دم و دستگاه محترمه اعصاب همه اقتصاددانان مملكت را به هم ريختيد و رابطه نقدينگي و تورم رو از اساس انكار كرديد ، هر چه گفتند كه انكار اين رابطه مضحكه خواستيد ثابت كنيد كه مرغ يك پا دارد و سياستهاي اقتصاديتان را هم بر اساس همين تفكر تنظيم كرديد ، اما چند روز پيش آمديد دررسانه فخيمه ملي همراه با پوزخندي تسكين دهنده افزايش نقدينگي را از عوامل اساسي رشد تورم در ماههاي اخير اعلام كرديد.

آقاي رييس جمهور مردمي ، مي دانيد بد نيست آدم بخواهد خيلي چيزها را خودش تجربه كند تا باورش بشود اما نه به قيمت گرسنه تر شدن شكم يك ملت .
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 19:4  توسط نگین بهکام  | 

گله ای نیست . می پذیریم وقتی زنان ایرانی اینگونه می پسندند . وقتی حسادتهای کوته فکرانه زنانه این جسارت را به مردان این مملکت داده تا حول تمام محورهای زنان تصمیم بگیرند و حتی استاد گرانقدر آقای خزعلی که سالهاست نعمت شنیدن را از دست داده اند و کر تشریف دارند به خود اجازه دهند در سن ۱۰۰ سالگی درباره مسائل زنان اظهار نظر کنند و همراه با آب شدن کله قندی در دلشان بگویند که بهترین کاری که یک زن می تواند بکند شوهر داری است . نمی توان از استاد خزعلی بزرگوار گلایه کرد . چه جای گلایه ای که نمایندگانمان در مجلس استقبال می کنندو حتی روشنفکران همکارمان در مطبوعات تلوبحا ابراز خوشحالی می کنند از دستگیری خانمهایی که احتمالا می ترسند دل شوهرانشان را ببرند . دیگر چه می شود گفت ؟ وقتی در مملکتی مهمتر از حل بحرانهای اقتصادی و سیاسی و مهمتر از سیر کردن شکم ادمها و هر چیز دیگری این باشد که برجستگی های بدن زنان را چگونه پوشاند تا مایه تبرج نشوند دیگر چه جایی برای بحث می ماند؟ گلایه نکنیم ، حقمان است . وقتی تمام فکر و ذکر عمده زنان یک جامعه این باشد که چطور شوهران خود را پایبند نگه دارند و دغدغه دیگری ذهنشان را نیازارد آیا این ناحق است که بگویند فقط به درد شوهر داری می خوریم ؟ گله از مسئولان و مردان و دولت نکنیم حقمان بیش از این نیست . روسری سر می کنیم ، لباس گشاد می پوشیم ، چکمه نمی پوشیم ، تمام هم و غممان اين خواهد بود كه مبادا مچ پايمان را نامحرم ببيند و متبرج شود ، جز به شوهر داري نمي پردازيم و ديه مان بيش از بيضه يك مرد نمي شود چون خودمان خواسته ايم و بيش از اين ها چيزي نخواسته ايم . گوني هم كه تنمان كنند حقمان است . چطور توقع داريم مردان ما را بيشتر از يك تن ببينند و دولت حقوقي بيش از حالا برايمان قائل شود ؟ تا خودمان به لزوم تحول شرايط ايمان نياوريم شرايط همين است .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 23:20  توسط نگین بهکام  | 

گاهي هرچه بيشتر به دنبال رهايي مي روم ، زنجيرهاي پايم محكم تر مي شود . هر چه بيشتر جا خالي مي دهم سنگها محكم تر به پيشاني ام مي خورند . دير زماني است ديگر اين خانه را نمي خواهم اما ياراي كوچ كردنم نيست . نمي دانم اراده اي پولادين مي خواهد اين غل و زنجيرها را با چنگ و دندان از پا بركنم يا بايد دندان بر جگر گذارم تا دوران محكوميتم تمام شود و از بند رها يي يابم ؟ تكا ن خوردن با اين زنجيرها خيلي سخت است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 22:32  توسط نگین بهکام  | 

نوشتن را دوست دارم اما گاهي اوقات سخت است . چه مي دانم شايد او هم شغلش را دوست دارد اما فكر كنم براي اوهميشه سخت است . گاهي اوقات دل و دماغ نوشتن ندارم ، قلمم خشك مي شود . او را نمي دانم شايد او هم گاهي سر ذوق نباشد براي كار كردن . او مي تواند كارش را تعطيل كند ، من نمي توانم ، اگه شده زوركي هم بايد بنويسم . 60 هزار تومن حدود يك هفته حقوقمه يا اگر بخواهم حق التحريري حساب كنم اندازه يك گزارش تمام صفحه روزنامه كه واضح است تهيه اش وقت زيادي مي برد. براي او 60 هزار تومان ماحصل حدود 6و7 دقيقه از كسب و كارش است .  هرچه قدر كار من استرس داشته باشد در برابر كار او هيچ است ، نمي دانم چه طور استرسش را تاب مي آورد ؟ من آرامش دارم هميشه و خيلي زياد . اما او ندارد هيچ وقت . من مجبور نيستم ، دوست دارم . اما او به احتمال زياد مجبور است . شايد مريض دارد ، معتاد است يا خيلي چيزهاي ديگر كه من نمي توانم حدس بزنم . شايد مدتها بي كار بوده و گرسنگي كشيده ، بي پولي كشيده ، شايد حقوقش كفافش را نمي داده و بايد اجاره خانه مي داده . شايد خانه اش سرد بوده ، پايش خسته . شايد  هم هيچ كدام اينها نباشد : ساديسم داشته يا حس تنفر از جامعه. نمي دانم اگر مي توانست ، دوست داشت شغل من را داشته باشد يا نه ؟ به هر حال من كه هرگز دوست نداشتم كسب و كار او را داشته باشم ولاستيك دزد بشوم .

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 0:17  توسط نگین بهکام  |