اومدي تو درو ببند . سرده . خونه رو با زور بخاري يه كم گرم نگه داشتم . در رو ببند . نمي دونم اين برفا كي مي خواد آب بشه . اين قدر از زور سرما چايي خوردم همش تو راه مستراح كار مي كنم . خيلي سرده . هر روزم سرد تر مي شه لامصب . انگار نه انگار كه يه روزي گرمايي بوده ، آفتابي مي زده . از صبح تا حالا نمي دونم چرا دست و دلم به هيچ كاري نمي ره . صد بار " سنگ آفتاب " اوكتاويو پاز رو برداشتم بخونم ، حوصله ام نشد . اصلا از صبح دارم فكر مي كنم چي شد تو اين مملكت جلال آل احمدها جاي صادق هدايت رو گرفتند ؟ شايد هم جاشو نگرفتن ، اين مملكت از اول جاي جلال ها بوده و صادق بيچاره اشتباهي اين وسط سبز شده ! اصلا اينجا سرزمين فرفره هاست . خدا رو چه ديدي شايد تو اين سرماي جاودانه ما هم فرفره شديم ! ديگه خسته شدم از سرما اما انگار كه " اين برف را سر باز ايستادن نيست "
نگو نه . وقتي مي گم هست نگو نيست . از زجري كه نكشيدي چيزي نگو . بدبختي منو با حرفاي اپن مايند گونه ات انكار نكن . تو كه نكشيدي . تو كه نديدي . تو كه له نشدي . از چي حرف مي زني با من ؟ من كه عمق اسارت و حقارت رو هر لحظه با پوست و استخوانم لمس مي كنم از كدام زيبايي از كدام لحظه از كدام شب با من حرف مي زني؟ مي گويي جرم نيست ؟ چرا هست . وقتي مجبور باشي پنهانش كني تا كسي احساسش نكند تا كسي يادش نيفتد تا كسي نبيند تا كسي نشنود يعني موجوديتش جرم است . البته به قول يك مجرم شاعر " من از نهايت شب حرف مي زنم " ، نه از آنجا هايي كه شبهايشان رو به سحر گذاشته . من اينجا را مي گويم . اينجايي كه با چنگ و دندان چسبيده ام و نمي توانم بگذارمش و بروم . اينجا ما مجرم هستيم . بايد پنهانش كنيم . كسي نفهمد ، كسي يادش نيايد . ميدان ونك بايد تعهد بدهيم . بايد امضا كنيم كه دفعه آخرمان است پنهان نكرديم . بايد از تاكسي كه پياده مي شوي پاهايت بلرزد ، نكند دستگيرت كنند. نكند باز تو ميدان به سمتت حمله ور شوند . نكند باز مجبور شوي بدوي ، فرار كني ، باز پليس ، باز تو ... چنگ ، تقلا ، خشم ، جرم ، ماشين ، وحشت ، چشمهاي بي تفاوت ، نفرت ، فرار ، فرار، فرار، فرار ، فرار .... كسي يادش نيايد كه من " زن " هستم .