سینه ای لرزان
مراچشمانی مست می خواهی و
لبهایی که میزبانت باشد
بی آنکه فراتر از خواسته هایت بخواهد و
دورتر از اندیشه هایت بپندارد
تو " زن " را اینگونه می خواهی
من اما جای شلاق زمانه بر چهره دارم و
گیسوانی که باد صافشان کرده
با این حال چشمانم اگرچه مست اما
می تلخ اندوه را لاجرعه سر کشیده
و لبهایم بغض گلویم را نهان دارد
با این همه می دانم
تو چیز دیگری در " زن" نمی جویی
نباشم نباشی
اونا هم نباشن
هیچی هیچ کس هیچ جا
نه من نه تو
اگه ام تو می خوای ، بدون من
برم برم برم
فردا ، کدوم فردا
همه هستن ، هیچکی نیست
پا
راه
خسته
گم
تب کردم