نوشتن را دوست دارم اما گاهي اوقات سخت است . چه مي دانم شايد او هم شغلش را دوست دارد اما فكر كنم براي اوهميشه سخت است . گاهي اوقات دل و دماغ نوشتن ندارم ، قلمم خشك مي شود . او را نمي دانم شايد او هم گاهي سر ذوق نباشد براي كار كردن . او مي تواند كارش را تعطيل كند ، من نمي توانم ، اگه شده زوركي هم بايد بنويسم . 60 هزار تومن حدود يك هفته حقوقمه يا اگر بخواهم حق التحريري حساب كنم اندازه يك گزارش تمام صفحه روزنامه كه واضح است تهيه اش وقت زيادي مي برد. براي او 60 هزار تومان ماحصل حدود 6و7 دقيقه از كسب و كارش است . هرچه قدر كار من استرس داشته باشد در برابر كار او هيچ است ، نمي دانم چه طور استرسش را تاب مي آورد ؟ من آرامش دارم هميشه و خيلي زياد . اما او ندارد هيچ وقت . من مجبور نيستم ، دوست دارم . اما او به احتمال زياد مجبور است . شايد مريض دارد ، معتاد است يا خيلي چيزهاي ديگر كه من نمي توانم حدس بزنم . شايد مدتها بي كار بوده و گرسنگي كشيده ، بي پولي كشيده ، شايد حقوقش كفافش را نمي داده و بايد اجاره خانه مي داده . شايد خانه اش سرد بوده ، پايش خسته . شايد هم هيچ كدام اينها نباشد : ساديسم داشته يا حس تنفر از جامعه. نمي دانم اگر مي توانست ، دوست داشت شغل من را داشته باشد يا نه ؟ به هر حال من كه هرگز دوست نداشتم كسب و كار او را داشته باشم ولاستيك دزد بشوم .