
گاهي هرچه بيشتر به دنبال رهايي مي روم ، زنجيرهاي پايم محكم تر مي شود . هر چه بيشتر جا خالي مي دهم سنگها محكم تر به پيشاني ام مي خورند . دير زماني است ديگر اين خانه را نمي خواهم اما ياراي كوچ كردنم نيست . نمي دانم اراده اي پولادين مي خواهد اين غل و زنجيرها را با چنگ و دندان از پا بركنم يا بايد دندان بر جگر گذارم تا دوران محكوميتم تمام شود و از بند رها يي يابم ؟ تكا ن خوردن با اين زنجيرها خيلي سخت است.