تبليغاتX
بوم - فراری

نگو نه . وقتي مي گم هست نگو نيست . از زجري كه نكشيدي چيزي نگو . بدبختي منو با حرفاي اپن مايند گونه ات انكار نكن . تو كه نكشيدي . تو كه نديدي . تو كه له نشدي . از چي حرف مي زني با من ؟ من كه عمق اسارت و حقارت رو هر لحظه با پوست و استخوانم لمس مي كنم از كدام زيبايي از كدام لحظه از كدام شب با من حرف مي زني؟ مي گويي جرم نيست ؟ چرا هست . وقتي مجبور باشي پنهانش كني تا كسي احساسش نكند تا كسي يادش نيفتد تا كسي نبيند تا كسي نشنود يعني موجوديتش جرم است . البته به قول يك مجرم شاعر " من از نهايت شب حرف مي زنم " ، نه از آنجا هايي كه شبهايشان رو به سحر گذاشته . من اينجا را مي گويم . اينجايي كه با چنگ و دندان چسبيده ام و نمي توانم بگذارمش و بروم . اينجا ما مجرم هستيم . بايد پنهانش كنيم . كسي نفهمد ، كسي يادش نيايد .  ميدان ونك بايد تعهد بدهيم  . بايد امضا كنيم كه دفعه آخرمان است پنهان نكرديم . بايد از تاكسي كه پياده مي شوي پاهايت بلرزد ، نكند دستگيرت كنند. نكند باز تو ميدان به سمتت حمله ور شوند . نكند باز مجبور شوي بدوي ، فرار كني ، باز پليس ، باز تو ... چنگ ، تقلا ، خشم ، جرم ، ماشين ، وحشت ، چشمهاي بي تفاوت ، نفرت ، فرار ، فرار، فرار، فرار ، فرار ....   كسي يادش نيايد كه من " زن " هستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 21:55  توسط نگین بهکام  |