اومدي تو درو ببند . سرده . خونه رو با زور بخاري يه كم گرم نگه داشتم . در رو ببند . نمي دونم اين برفا كي مي خواد آب بشه . اين قدر از زور سرما چايي خوردم همش تو راه مستراح كار مي كنم . خيلي سرده . هر روزم سرد تر مي شه لامصب . انگار نه انگار كه يه روزي گرمايي بوده ، آفتابي مي زده . از صبح تا حالا نمي دونم چرا دست و دلم به هيچ كاري نمي ره . صد بار " سنگ آفتاب " اوكتاويو پاز رو برداشتم بخونم ، حوصله ام نشد . اصلا از صبح دارم فكر مي كنم چي شد تو اين مملكت جلال آل احمدها جاي صادق هدايت رو گرفتند ؟ شايد هم جاشو نگرفتن ، اين مملكت از اول جاي جلال ها بوده و صادق بيچاره اشتباهي اين وسط سبز شده ! اصلا اينجا سرزمين فرفره هاست . خدا رو چه ديدي شايد تو اين سرماي جاودانه ما هم فرفره شديم ! ديگه خسته شدم از سرما اما انگار كه " اين برف را سر باز ايستادن نيست "