تبليغاتX
بوم - نقطه
دیروز قبل از اینکه بمیرم موهامو بافته بود.بهش گفتم پشتمو بخارونه. رگای دستش زده بود بیرون. داشتم فکر می کردم چقدر قیافش چندش آوره. یه روند حرف می زد .چقدر دلم می خواست خفه شه. چند بار اومد نوک زبونم بگم چقدر زر می زنی ُ اما نگفتم . شنیدم که داشتم بهش گفتم : چه با نمک حرف می زنی.خوب شد که زودتر مردم . از اون روز که علی رو فرستاده بودم نون بخره انگار یه جورایی منتظر این لحظه بودم. اوه اوه حالا فردا کی بره دم خونه ثریا اینا ترشیا رو ازش بگیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 17:53  توسط نگین بهکام  |